باران اشك در قحطي آب

۱۲ بهمن ۱۳۸۵ / متن

 مرگ حتي اگر انسان بر فراز قله هاي دست نيافتني باشد، حتي اگر آنسوتر از خيال انسان ها سير كند، حتي اگر در هفت توي غارهاي مخوف باشد، به سراغ آدمي مي آيد . دير يا زود . انسان يا فوت مي كند، كه مرگش با احتضار فرا مي رسد. يا مرگ ناگهاني به سراغش مي آيد و حادثه موجب رحلت او از اين دنيا به آن دنيا مي شود. يا مذبوح مي شود يا مقتول يا مسموم .
اما آنكسي كه تمام راهها را براي رسيدن به عالم بالا طي كرده است ، حسين عليه السلام است . فدايش شوم او ….هم مقتول است ،هم منحور است ، هم مذبوح است ، هم متوفي است وهم محتضر .حسين عليه السلام نهايت رسم دنياست. هر چه در دنيا قراراست اتفاق بيافتد در جغرافياي كربلا شكل مي گيرد. حتي مرگ چهره جديدي از خود به نمايش مي گذارد. چهره اي كه براي هميشه در تاريخ ماندگار مي شود . و حسين عليه السلام اينگونه بود كه در برابر تيرها و تيغ ها سينه بر افراشت تا نسل هاي پس از او دين شناس شوند، تا سره را از ناسره تشخيص دهند، تا قدر مسلماني خويش را بدانند، تا رسيدن به ابديت را هموار ببينند .
نهمين روز محرم روز علي اكبر است و شهادت علي اكبر مجلس وفات حسين عليه السلام است. اگر حسين عليه السلام در كربلا به دست شقي ترين فرزندان آدم منحور و مذبوح شد، صبح عاشورا درچكاچك شمشيرها و نيزها ،در گرد و خاك ميدان ، آنجا كه صداي شيهه اسب ها با نعره هاي شيطاني درهم آميخته، آنجا كه سم اسبها بر لطافت بدن هاي پاك مي تاخت به احتضار رسيد .
هيچ داغي در زندگي انسان ها به داغ فرزند نمي رسد، چه اينكه در آيه شريفه مي خوانيم، بالاترين داغها مصيبت ثمرات است و ثمرات همان فرآورده قلب هاست، همان ميوه دلهاست ، همان خواستني هاي دنيايي است ، كه نور ديدگان است . فرزند خوب هم فرآورده قلب است، هم ميوه دل، هم نور ديده، كه علي اكبر براي حسين عليه السلام همه چيز بود. علي اكبر هم در صفات والا بود و هم در رفتار . منش او منش پيامبر صلي الله عليه وآله و رفتارش سلوك نبوي. صفاتش لبريز ازحسن محمدي و جمالش آينه آفتاب احمدي و اين همه تلاقي انوار كبريايي او بود كه گيسو در گيسوي حسين دوخته بود و جدايي آن دو هم امكان نداشت .علي اكبر در كربلا اگر چه زين العابدين سلام الله عليه حضور داشتند اما در چند نقطه نوراني يگانه بود ؛در جمال  و و درحسن خلق . سخن گفتن او  آينه اي بود از پيامبر. لب كه مي گشود گويي حنجره محمد امين بر تارك بت پرست عرب فرود مي آمد . به افق كه خيره مي شد انگار چشم هاي رسول خداست كه بر انتهاي دشت فرو مي نشست .مهرباني كه مي پراكند نسيم رحمه للعالميني اش فراگير مي شد و حسين عليه السلام بود و اين همه ملاحت. حسين عليه السلام بود و اين همه اشتياق. حسين عليه السلام بود و روح بالايي علي اكبر كه در كالبد جان بي تابي مي كرد . از تمام اين صفات كه بگذريم علي اكبر آرامشگاه دردهاي پدر بود. التيام بخش سترگي داغ ها بود . راحت جان حسين عليه السلام بود.  با هر واژه غبار غم از پيشاني حسين عليه السلام مي زدود . تا علي اكبر بود آرامش در نگاههاي حسين علي الله موج مي زد. در راه كربلا سيد الشهداعليه السلام در منزلی از خواب بيدار شدند . گريه امانشان را بريده بود . علي اكبر فرا رسيد گفت : چرا گريه مي كنيد؟
فرمود : در خواب ديدم هاتفي مي گويد: اين قوم مي روند و مرگ هم با سرعت با آنها رهسپار است
گفت :آيا ما بر حق نيستم؟
فرمود: بلي بر حقيم
گفت :پس ما را چه باك است از مردن ؟
و اين گونه بود كه پنجره هايي از  آرامش را بر قلب فشرده حسين عليه السلام می گشود و  نسيم روح فزاي عرش وزيدن می گرفت .
اگر پيامبر اكرم شجاعت خويش را به سيد الشهدا ارث داده اند، بي شك علي اكبر الفباي شجاعت را از مكتب علي بن ابي طالب فرا خوانده است .آنچنان در كربلاي حسين رجز مي خواند، دستها و سرهاي ناپاك را از بين درو مي كرد ،كه گويي ضربت علي در خيبر و احزاب از پستوهاي تاريخ سر بر آورده و در مقابل ديدگان يك لشكر كوفي بروز مي يابد.
حالا دريافتيم كه شهادت علي اكبر وفات سيدالشهدا است .
درميدان كربلا علي اكبر آمد تا اذن از پدر بستاند . مي خواست از كربلا به عرش پرواز كند. مي خواست قرباني شود. آمده بود تا حسين اجازه پرواز را به او بدهد . درست برعكس ابراهيم و اسماعيل .حسين او را براي قرباني مهيا ساخت آنگاه ( فانظر ما ذا تري ) را درگوش پسر خواند و علی اکبر ِاسماعيل (يا ابت افعل ما تومر) را فرياد كرد . در كربلا…در نقطه ابتدا و انتهاي انسان سازي ،فرزند به سراغ پدرمي آيد تا از او اجازه ميدان بگيرد و به سمت قربانگاه شتاب كند حسين چاره اي جز اجازه ندارد صف در صف ملائكه منتظر علي اكبرند . پيامبر با جام هاي نوشانوش منتظر است تا علي اكبر را سيراب كند . عرش آذين بندحضور اوست و او مهياي پرواز اينجا لحظه احتضار حسين عليه السلام است،  لحظه مفارقت جان از تن، لحظه سفر ، لحظه عروج پدر و پسر، عشق را درنگاههاي آخرين خود جستجو مي كنند . نگاه در نگاه ،آيينه در آيينه، چشم در چشم. آنچنان مي گويند ومي شنوند كه هيچ گاه دايره لغات بشريت را ياراي يافتن واژگان آن لحظه نيست و اگر تاريخ در مقابل اين تلاقي نگاهها سكوت كرده است از فقر واژگاني است كه در آن غرق است و هيچ گاه نتوانسته است آن را ترميم كند .
نگاه در نگاه ادامه مي يابد براي لحظاتي …لحظاتي كه هر پلك آن يك تاريخ سبز و سرخ است يك دايره المعارف عاشقی است . ديگر نفس ها به شماه مي آيد .سينه سنگيني مي كند احتضار است . تنظر اليه نظرآيس منه
نمي دانم دلتنگي هاي پسر بيشتر است كه ديگر از همجواري با پدري سراسر آيينه محروم مي شود ،يا داغ پدر بيشتر است كه ديگر نمي تواند در سايه سراسر آسماني اش بياسايد .علي اكبر سوار براسب خرامان از پيش ديدگان حسين عليه السلام رهسپار مي شود.
باران اشك در قحطي آب بر گونه هاي حسين مي بارد :
اللهم اشهد علي هولاء القوم فقد ….
نگاه نگران حسين  در غبار اسب، علي اكبر را در آن التهاب و اضطراب مي كاود. کوفه را نفرين مي كند ،زبان مي گيرد ،گريه مي كند ،دعا مي كند ،دست بر آسمان برمي دارد، مضطرب است به دنبال او به ميدان مي رود صداي لشگر مي آيد ،صداي علي اكبر مي پيچد كه در غبار يك به يك فرزندان شيطان را زمين گيرمي كند حسين عليه السلام نگران است نفرين مي كند : اي عمر سعد خدا تو را ازميان بر دارد . بي تاب است حسين عليه السلام، قرآن مي خواند تا آرامش به سراغش بيايد .
ان الله اصطفي آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين و …
لشگر كوفه نمي دانستند سرگشته جمال علي اكبر باشند يا با او بجنگد. مهبوت رجزهايش شوند يا بر او تيغ بكشند .فرياد هاي حيدري اش را بشنوند يا او را تير باران كنند .مبهوت مبهوت …و علي اكبر رجز مي خواند و مي جنگيد …
تشنگي ، حرارت هوا ، جولان اسب ،گرد غبار ميدان ، همه و همه تاب و توانش را گرفته بود . به سمت خيمه ها بازگشت چون شير مي غريد و لشكر را به اين سو و آن سوي مي كشاند .
در كربلا هيچ كدام از تشنگان از حسين عليه السلام آب نخواسته اند جز علي اكبر و اين همان اوج تشنگي رسيدن است .
يا ابت العطش قد قتلني : پدر جان از تشنگي مُردم. فهل الي شربه من الماء سبيل ؟ راهي براي يك جرعه آب هست ؟
حسين عليه السلام چه بگويد ، چه بكند ، گريه امانش را بريده .  علي اكبر را در بر گرفت يا بني هات لسانك ،زيانت را در دهانم بگذار . و علي اكبر آن لحظه از تشنگي سيراب شد. رسيدن به سيرابيِ تشنگي مقامي بود كه علي اكبر براي رسيدن به آن، راه خيمه ها را پيش گرفته بود و حالا ديگر رفتن و رسيدن به عرش در مقابل اين همه مستي كار دشواري نيست : با بني ارجع الي قتال عدوك… به ميدان رفت. هنوز روح از بدن حسين جدا نشده است .علي اكبر درميدان است ،شمشير مي زند. لشكر كوفه به هم مي ريزد ابن سعد، نوفل را مي گويد از چهار طرف او را محاصره مي كنند . نوفل از پشت سر ضربه اي به علي اكبر مي زند ، اسب راه گم مي كند در آن كشاكش زخم به سپاه كوفه مي زند و هركسي از سويي با شمشير و نيزه بر سينه علي اكبر زخمي مي نشانند … حتي قطعوه اربا اربا آنقدر با شمشيرهايشان بر بدن او فرد آمدند تا اينكه بدن او پاره پاره شد .
حالا روح از بدن علي اكبر …نه حسين مفارقت كرده است. حالا وقت وفات حسين عليه السلام است. در اين لحظات حزن آلود كربلا در طنين سه صدا به خود لرزيد. صداي اول صداي خداحافظي علي اكبر است . خداحافظي با پدر. با زمين. با انسان .يا ابتاه ….عليك مني السلام
و حسين عليه السلام دريافت كه ديگر علي اكبر بر شانه هاي عرش قدم گذاشته است و علي اكبر چون از پدر آب خواسته بود خواست تا پدر را راحت كند :اي پدر … من نمي گويم بيا ولي جدم قدحي در دست دارد و مي فرمايد پسرم حسين جان زودتر بيا زودتر…
صداي دوم صداي حسين عليه السلام بود كه تا بانگ پرواز علي اكبر را شنيد فرياد برآورد كه پسرم را كشتند . سكينه سلام الله عليها مي گويد ديدم گويي روح از بدن پدرم در حال جدا شدن بود آنگاه كه صداي خداحافظي علي اكبر در كربلا طنين انداخت و صداي سوم صداي صبر بود كه تمام عالم را به صبوري فراخواند . صدا صداي زينب بود :يا حبيب قلباه و ثمره فواداه… اي مهربان قلب من … اي ميوه دل …
و حسين عليه السلام در كربلا لحظه به لحظه دشوارترين برش هاي زندگي انسان را امتحان مي شد. حسين پيشگام درد است. پيش آهنگ داغ و خدا چون او را دوست داشت تمام داغ هاي خود را براي او برشمرد تا حسين صاحب بهشت باشد . صاحب ابديت . صاحب آب حيات .

قم – ۱۱/۱۱/۸۵

 

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه