لا حول ولا قوه الا بالله

۱۲ بهمن ۱۳۸۵ / متن


روز دهم يك روز به پهناي تاريخ است . روزي فراتر ازتمام روزها. لحظاتي گسترده تر از تمام لحظاتي كه بر زمين گذشته است . فصلي است تكرار نشدني در حافظه خلقت . حضور در اين روز و درك سوگوارنه طلوع آفتاب محرم تنها براي دلهايي مهيا مي شود كه به قدر معرفت و عشق دست يافته باشند . روز دهم روز اشك است و آه ،روز سوگواري، روز سوز و ساز…
روز دهم روز ياري است …فرياد امام در پهندشت آسمان مي پيچد …تا هر آنكه بر ياري حسين عليه السلام بر مي خيزد در پناه ياري حق قرارگيرد . و ياري مظلوم آينه اي است تمام از نصرت حق.
روز دهم روز سلام بر ياريگران حسين عليه السلام است و چه مي شود اگر ما آن سوتر از چهارده قرن در خيمه عزاي حسين عليه السلام ياريگر او باشيم و السلام عليك يا انصار الله را پاسخ بگيريم
روز دهم روز خسته شدن، روز بي حالي نيست روز ماندن است . روز تقسيم معرفت است. كوچه به كوچه، خانه به خانه ،دل به دل حسينه اي است براي آنكه انسان نسيم بهشت را در آن تجربه كند .
روز دهم روز گشايش درهاي بهشت است به روي چشم هاي باراني .
روز دهم تنها روزي است كه عرشيان به فرشيان غبطه مي خورند و ساكنان زمين به همجواري با تربت حسين مباهات مي كنند .
روز دهم روز عروج است، روز معراج هزاران هزار عاشق تا .. فتدلي فكان قاب قوسين او ادني ….
روز دهم روز پرواز است از خاك به افلاك .روز درك درجات است .روز رهايي از دركات. بايد براي رفتن به عرش از منبر حسين عليه السلام بالا رفت و در نور جاودانه او ناپيدا شد .
روز دهم روز محول الاحوال است . به چشمهاي غبارغم نشسته است ، فرزندان طاهر علي و  فاطمه مويه مي كند و صاحب الامر به جاي اشك خون مي بارد و هر آنكس كه در پناه شعاع آفتاب آل الله است دگرگون است. غم زده ، نالان ، پريشان… پريشان… پريشان… و اين پريشاني و شيدايي زيباترين خصلت انسان است كه با حسين به خانه دلها خطور مي كند. اگر اين پريشاني و شيدايي در جان مان باشد، سرخوشيم كه ذره اي از گل اهل بيت در وجودمان است والا …
روز دهم روز استغاثه است ، استغاثه غريب و خدا نكند كسي فرياد ياري خواهي حسين عليه السلام را بشنود و پاسخ نگويد . فرياد ياري خواهي حسين عليه السلا هنوز پس از هزارو چهارصد سال به گوش مي رسد بايد لبيك گفت، لبيك اشك ، لبيك داغ، لبيك درد، لبيك الهم لبيك …
روزدهم روزي فراتر از ثانيه ها و دقايق است گاهي لحظاتش تا ابد جاري مي شود و گاهي ثانيه هايش محاسبه نمي گردد .
روز دهم حصار تمام معادلات بشري را در نور ديده ، در هيچ مبنايي نمي گنجد جز عشق . و عشق تنها مفهومي است كه در كربلا با تمام ويژگي هايش ظهور مي كند.
از طلوع تا غروب
از خيمه تا قتلگاه
از رزمگاه تا مشرعه
از سپاه هفتاد نفره تا لشكر چند هزار نفره
از نخلستان تا بيابان
حسين عليه السلام است كه موج مي زند فراگير مي شود و سرمستان باده به دست، تشنگي را در جام هايشان لبالب مي بينند .
روز دهم روز انبياء است
آدم از منبر علم الاسماءبالا مي رود
نوح بر كشتي نجات تكيه مي زند
ابراهيم به قربانگاه مي رود
موسي به طور مي رسد
عيسي به صليب كشيده مي شود
يعقوب پيراهن كهنه اش را مي يابد
يوسف د ربازار جمال دلربايي مي كند
سليمان براريكه عشق تكيه مي زند
يحيي مظلومانه شهيد مي شود
و حسين عليه السلام است و رسالت پيامبران الهي و اين گونه است كه روز دهم به وسعت تاريخ بر پهندشت كربلا گسترانده مي شود .
روز دهم روز حج است، حسين و كعبه، حسين و احرام، حسين و لبيك، حسين و عرفه، حسين و مشعر، حسين و مني ، حسين و صفا، حسين و مروه، حسين و زمزم…
عطش بسيار كوچكتر از آن است كه بتواند تاريخ كربلا را از اين همه انسان سازي باز دارد . سپاه كوفه ناتوان ترين عناصری هستند كه در اين كارزار حاضرند.
حسين مي خواهد سعي صفا و مروه كند ، نه هفت بار ،هفتاد بار؛ سعي صفاي خيمه تا مروه قتلگاه
حسين مي خواهد احرام خون بندد ، نه با لباس سپيد ؛پيراهني كهنه كه يادگار كوچه هاي مدينه است
حسين مي خواهد قرباني كند ،نه با علي اكبر؛ با هفتاد و دو ستاره دنباله دار كه هيچ كدام از فرستاده هاي آسماني نمي توانند جايگزين آنها شوند.
حسين مي خواهد حج به جاي آورد، حجي خونين. حجي كه ضمانت انسان است براي هميشه .حجي كه هدايت بشريت را تا ابد به همراه دارد. حجي كه به تمام فرياد هاي عدالت خواهانه تاريخ لبيك مي گويد. حجي كه بندگي است ،بندگي يكتاي بي نظير.
از سعي صفا و مروه حسين بگويم يا از وقوف او، يكبار با حبيب بن مظاهر سعي صفا و مروه را تا قتلگاه رفتند مسلم بن عوسجه آنجا رو به بهشت بود. يكبار با حربن زيد رياحي . يكبار حسين عليه السلام دورتر از قتلگاه آن سوتر از هجوم شمشيرها و نيزه ها بالاي سر غلام سياه ايستاده ، يكبار پاره هاي تن زينب سلام الله عليها را مي بويد .از وقوف هايش بگويم آنجا كه ديگر نشست ، آنجا كه با هروله آمد، آنجا كه ايستاد بهت زده. آنجا که بالاي سر قاسم بن الحسن بود  و ديگر تواني براي نشستن نمانده بود . آنجا كه آمد در چكاچك شمشير ها ، در غبار اسب ها، در لگد كوب گلبرگ ها نتوانست بايستد بي اختيار افتاد… آنجا بالاي سر علي اكبر بود… علي اكبرِ پاره پاره …ابراهيم پسر پيامبر از دنيا رفت… پيامبر به علي عليه السلام گفت تا او را در قبر بگذارد مردم از پيامبر دليل اين كار را پرسيدند فرمود مي ترسم صورت فرزندم را ببينم و حالتي به من دست دهد كه اجر صبرم كم شود . اما دركربلا كه صورت علي اكبر پوشيده نبود، لگد كوب اسب ها… زخم آگين شمشيرها …خون آلود كينه ها …
روزدهم روز وسعت ثانيه هاست .لحظات نمي توانند اين همه را در خود نهفته بينند. بعضي را تشييع مي كرد .جسم بعضي را خودش بر مي داشت . بعضي را به ديگران مي گفت . بين چشم هاي بعضي و آينه كاري حسين عليه السلام عاشقانه ترين خاطرات مبادله مي شد . اما اينها و هزاران حكايت ديگر تنها ابتداي مصيبت است . داغ آن است كه پس از رفتن همه، او مي ماند يك سپاه، او مي ماند زخم ها، او مي ماند كينه ها، او مي ماند بغض هاي فشرده ، او مي ماند كودكان تشنه،  او مي ماند دختران خيمه، ديگر كسي باقي نمانده، تنها ايستاده است، زن ها و كودكان دورادور حسين عليه السلام جمع اند، تا آخرين نگاهها رد و بدل شود و حسين عليه السلام كه تاب ندارد همه را به خدا مي سپارد . به خيمه امام سجاد پا مي گذارد وديعه ولايت را به او مي سپارد و بانوي صبر تمام ظرفيت قلبش را از يادگارهاي برادر پر مي كند. پر از صبوري ، پراز شكيبايي، پر از مهرباني، پر از حماسه …
حسين آماده ميدان مي شود صورت افسرده اش شكوفا مي گردد و رنگ پريده باز مي شود. حالت خموده استوار مي گردد. بيرون مي آيد با جلوه محمدي ، با استقامت علوي ، با روشنايي احمدي ،با هيبت حيدري ، با شكوفايي حسني ، با عصمت فاطمي و با شجاعت حسيني. نه اضطرابي در چشم هايش هويدا ست نه افسردگي . تنها ارتفاعي از حماسه از بلنداي قامتش به صحراي كربلا سايه مي افكند. قدم كه بر مي دارد شانه هاي زمين به لرزه مي افتد. گام كه مي نهد ستون هاي زمين استواري اش را حس مي كنند .لشكر مي هراسد ….مي هراسد …كودکي جلوتر مي آيد خواهش دارد .پدر ديدني تر از هميشه است : بابا فقط مي خواهم يك بار ديگر تو را ببينم. حماسه و عاطفه در هم مي آميزد. در نگاهها دختر و پدر آنچه مي ماند همان صولت است، همان شكوفايي رسيدن. بر ذوالجناح ركاب مي زد ،عمامه رسول خدا بر سر، بردي در بر ، زره بر تن رجز مي خواند .
از شجاع ترين عرب شجاع تراست اين گونه كه لاحول ولا قوه الا بالله مي گويد. ضربات علي در حافظه تاريخ تكرارمي شود. اما اين حالت با اين تشنگي ، با اين اضطراب ، با اين خيمه ها ، با اين باران… بي سابقه است كسي اين گونه داغدار باشد اما ضربات شمشيرش مهلت نفس كشيدن را براي دشمن كوتاه كرده باشد. هر چه مبارز و دلير داشتند فرستادند و به درك . مبارز مي طلبيد، آنچنان در مقابل آنها چون كوه ايستاده بود و استوار که  ديگر دلاوري ياراي همآوردي با حسين عليه السلام را نداشت . تنها صداي اسبان دلاوران بود كه به گوش مي رسيد .آنچنان هجوم مي برد كه گويي لشكر ملخ ها پراكنده مي شوند. علم ها به زمين مي افتاد. پرچم ها واژگون مي شد و حسين عليه السلام بر گرده سپاه كوفه مي تاخت. به مسيره مي رفت ،مي تاراند. به ميمه مي رفت ، نابود مي كرد . به مركز سپاه مي زد فرياد لاحول ولا قوه الا بالله اش واهمه را در وجودشان باقي مي گذاشت.  لشكر از هم گسيخته بود . گروهي به خيمه ها حمله بردند. حسين عليه السلام فرمود: اگر راست مي گوييد به سمت من بياييد. شمر ملعون صدا زد لشكر به سمت خيمه ها نرويد كه كشته شدن برای او افتخار است ننگ نيست. در اين ميان حسين عليه السلام با رها به قصد آب به سمت فرات هجوم آورد اما تراكم سپاه فراوان بود. ملعون صدا زد حسين آب را مي بيني قطره اي به تو نمي دهم تا از تشنگي هلاك شوي و اين وقتي بودكه از دور نسيم خنك شط بر گونه هاي حسين عليه السلام نشسته بود .
به خيمه بازگشت ديگر تاب نداشت .يك توصيه كرد و رفت: چادرهايتان را سر كنيد .خون حسين عليه السلام به جوش آمده بود. شجاعت حسيني دراين لحظات خود را نشان مي داد. آنقدر جراحت برداشته بود كه خون روزنه هاي زره را فراگرفته بود اما همچنان به صف دشمن مي تاخت، تا آنجا كه كمي در انبوهي لشكر هويدا شد؛ حتي بان النقصان .
ديگر طاقت حسين عليه السلام كم شده بود. ضعف بر بدن عارض شد . ايستاد تا نفس تازه كند. سنگي آمد و بر پيشاني حسين عليه السلام نشست ، كه اي كاش نمي آمد، اي كاش نمي نشست ، اي كاش حسين عليه السلام با دامن پيراهن نمي خواست خون پيشاني را پاك كند،  اي كاش بوسه گاه پيامبر هويدا نمي شد، اي كاش تير سه شعله بر سينه حسين عليه السلام فرود نمي آمد، اي كاش خون دل حسين عليه السلام به زمين نمي ريخت ، اين تير قوت بازوان حسين عليه السلام را گرفت . لشكر که جرات نزديك شدن را نداشتند ، آمدند. هركدام از اصحاب که شهيد مي شدند حسين عليه السلام به بر سر  او ظاهر مي شد اما ديگر كسي نمانده بود تا بر پيكر حسين عليه السلام حاضر شود. حسين ديگر در اين لحظات كسي را ندارد ، جز آنها كه چشمانشان باراني حسين است . حالا بايد عاشقان حسين فدايي شوند . اينجاست كه زمان وسعت مي يابد كربلا ديگر همان روز دهم نيست اين جاست كه حسين عليه السلام فدايي مي خواهد .
نگاههاي آخر حسين عليه السلام پلك مي خورد… يك نگاه به خيمه ها… يك نگاه به لشكر… يك نگاه به ذوالجناح… يك نگاه به تل زينبيه ….يك نگاه به شمر كه به سمت حسين مي آيد… يك نگاه …گويي ديگر همه جا را تيره و تار مي بيند …
حالا كه نفس حسين عليه السلام ديگر در زمين خاكي نمي تپد بين آسمان و زمين رفت و آمد است . جبرييل امين از آسمان به زمين مي آيد تا حسين عليه السلام را تا به عرش همراهی كند . ملائكه به آسمان مي برند قطرات خون حسين عليه السلام را. اما يك اتفاق ديگر هنوز باقي است. عروج هنوز كامل نشده است. چيز ديگری بالا مي رود… اما به اندازه يك نيزه… آري آن سر حسين عليه السلام است كه بر نيزه استوار است …گوش كنيد… قرآن مي خواند

قم – ۱۲/۱۱/۸۵

 

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه