كار از كار گذشت

۱۳ بهمن ۱۳۸۵ / متن

خورشيد يازدهم، ياراي بالا آمدن از فراز كوهها را ندارد … كار از كارگذشته است و زمين باقي مانده است شرمساري داغ سترگي كه براي هميشه بر پيشاني زمان حك شده است . اگر هزار هزار لبيك گو فرا رسند، حسيني نمانده است كه حنجره اش فرياد گر هل من ناصر باشد… كار از كارگذشته است . آنچه باقي مانده است. بلور اشك چشم عاشقاني است كه سوگوار اين مصيبت اند … با تمام سختي ….با تمام هولناكي … با تمام سنگيني غروب روز دهم كه درسياهي شب فرو رفت، آتش شعله ور خشم كينه توزان كوفه به ظاهر فرو نشست .ديگر شد آن چه بايد مي شد … پيكر علي اكبر قطعه قطعه شد . حنجر علي اصغر گوش تا گوش… دستان عباس …پيكر قاسم … سرها به نيزه … بدن ها نوشانوش زخم و حنجره ها ني سوار … شد آنچه نبايد مي شد به ظاهر روز دهم تمام شد اما اين انتهاي داغ كربلا نيست هنوز اين حركت حسيني بر شانه هاي زينب سنگيني مي كند … هنوز زينب پرچم سرخ حسين عليه السلام را بر فراز ابديت به اهتراز درنياورده است هنوز …صداي عزاي بانوي صبر و صلابت در گوش تاريخ فرياد نشده است .  هنوزحنجره زينب كه وامدارحلقوم بريده هفتاد و دو نورانيت محض است به خطابه نيامده است پرده تازه اي ازمصيبت آغاز شده است و اين خود حكايتي است. ديگر بيت الغزلي است بر قصيده حسينيه … تا ديشب حسين عليه السلام بود و زينب .درد دل هاي برادر و خواهر، آنگاه كه درهواي خيمه ها پيچيد …«يا دهر اف لك من خليل» او بي تاب شد بي تاب برادر… اين جملات بوي مرگ مي دهد و زينب را ياراي جداشدن از حسين عليه السلام نيست .حسين عليه السلام بي تابي زينب را تاب نياورد واين شد كه با دست رحمت ا زلي خود داغها را براي زينب آسان كرد. اما امشب ديگر حسين عليه السلام را بايد در نيزه شكسته ها جستجوكرد زينب مانده است يك قتلگاه دلدادگي … زينب مانده است اسيري زينب مانده دوري برادر زينب مانده است ناله بي جان كودكان. ديگر حسين عليه السلام نيست تا با دست رحمت ازلي سينه تنگ زينب را فراخي ببخشد … زينب ابتداي مصيبت ايستاده است. ومي بيند هر آنچه زيباست حتي اگر داغ برادرترين مرد عالم باشد .
تا ديروز مي آمديم براي نصرت اشك مي ريختيم تا لبيك كوي حسين باشيم ، آرزو مي كرديم كاش همركابش بوديم .اما امروز ديگر بايد بدنهاي پاره پاره را جمع كنيم. كفن كه نيست بوريا بياوريم تا قطعه قطعه پاره اي خورشيد را به خاك سپاريم. براي دفن ولي خداكه حسين عليه السلام است حضور ولي خدا واجب است اما غل و زنجير دستان امام  بسته است … نه كفن ، نه پيراهن نه نوحه خوان و نوحه گر … مصيبت اين جاست كه سر حسين عليه السلام بر نيزه باشد و خواهر نتوانيد مويه كند نتوانه صورت خراش دهد نتواند شروه خوانیكند .
امام سجاد عليه السلام كه در طول روز دهم دربستر بيماري بي تاب بود در مواجهه با جنايت كينه توزان كوفه آنچنان شد كه زينب سلام الله عليها مي گويد : وقتي كه ما رسوار كردند از قتلگاه برويم ديدم پسربرادرم محتضر است … الان روح از بدنش فارق مي شود … گفتم … پسر برادرچه شده كه اين گونه متقلبي … امام سجاد عليه السلام فرموده : عمه جان يعني مي گوييدنميرم از غصه وقتي پدرم رامي بينم وقتي برادرم را مي بينم وقتي عمويم را مي بينم …
داغ هنوز داغ است…حج حسيني هنوز به پايان نرسيده قرباني كردند ، سعي صفا و مروه  تشنگي را به جاآوردند وامروز بايد سه شب در مناي عشق بيتوته نمايند بايد اصحاب رشيد حسين عليه السلام برخيزند و بيند به حال سرورشان آمده است … روز چهارم محرم قاصد عمر سعد به خيمه گاه حسين عليه السلام نزديك شد ابو تمامه انصاري پيش روي قاصد ظاهر شد و گفت قبل از رسيدن به محضر سرورم بايد حمايل باز كني و شمشير بر زمين نهي و بي سلاح به محضرش مشرف شوي قاصد گفت شمشير از كمر باز نمي كنم ابو تمامه گفت: پس برگرد و برگشت اما ابو تمامه د ركدام گودال لگد كوب اسب ها شده كه ببيند سنان بن انس با شمشير ، با خنجر،با نيزه بربالين پيكر بي جان حسين عليه السلام ايستاده است .هدايت و بن زيد رياحي مرهون لحظه اي است كه حسين عليه السلام استغاثه مي كرد … حُر چون صداي استغاثه مولا را شنيد به همراهانش گفت : بنگريد كه چگونه حسين استغاثه مي كند و اين سرآغاز حماسه حر بود اما حر كجاست تا پيكر بي جان حسين را در تفتيدگي كربلا بازيابد.
سعيدبن عبدالله خدمت امام رسيد و گفت : آقا تاب ديدن اين همه كينه توزي را ندارم اجازه ميدان مي خواهم … اجازه گرفت و رفت اما كجاست تا بيند لشگر كوفه خيمه هاي آل الله را به آتش كشيده اند . كجاست تا دامن هاي سوخته را ببيند كجاست تا معبرهاي خاكستر شده را به نظاره بنشيند .
قاسم بن الحسن كجاست تا رجز بخواند … علي اكبر كجاست تا فرياد خون خواهي پدر را به عرش برساند .
كجائيد شهداي كربلا كجائيد دليران نينوا كجائيد مرداني كه حسين عليه السلام يك به يك بر بالين آنها مي رسيد و نمي گذاشت به پيكراشان بي حرمتي شود . تا حسين بود سري از تن ها جدا نشد … پيراهني از بدن ها درآورده نشد پيكرها لگد كوب اسبها نشد انگشتري ازكسي دزديده نشد … اما حالا حسين تنهاي تنهاست و يك لشكر خون آشام آمده اند تا يك به يك سرها راجدا كنند . ديگر محبت از اين بالاتر … اما هر لحظه كربلا حكايت داغي است جديد و قلب زينب به كدام وسعت است كه اين همه را تاب آمده است  

قم – ۱۴/۱۱/۸۵

 

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه