غریبی

۳۰ بهمن ۱۳۸۵ / شعر

از آن روزی که گل بر سینه اش دوخت
نگاهم را هزاران بار افروخت
چه می شد ای خدایا ! مادر من
چو ابراهیم در آتش نمی سوخت

من زار و نزار و خسته …ای وای
خون بر دل من نشسته… ای وای
آرام بریز آب …اسما
پهلوی گلم شکسته… ای وای

غم غربت… غریبی… داد و بیداد
شکایت …ناشکیبی…داد وبیداد
دودست مرد را بستند …آنگاه
در آتش سوخت بی بی …داد و بیداد

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه