رقص جنون خیز

۱ اسفند ۱۳۸۵ / شعر

اين شعر نيست رقص جنون‏خيز واژه‏هاست
يك مثنوى شميم دل‏انگيز واژه‏هاست

 اين شعر در معاشقه‏اى جاودانه است
ساقى بريز مستى من عارفانه است

من مست مستم از قدح پر شراب «او»
 لبريزم از ترانه بده از سبوى «هو»

دف مى‏زند كسى به دلم شور ريختند
 صد چلچراغ از آينه و نور ريختند

امشب سروش مستى عالم سرودنى است
 در آسمان خروش ملائك شنيدنى است

 از لامكان ضياء شعاعم رسيده است
اى عشق دف بزن كه سماعم رسيده است

«لولاك‏» از فراز زمين نور مى‏رسد
 مردى شبيه حادثه «طور» مى‏رسد

 مردى كه آفتاب جبينش هميشگى است
انوار كبريايى دينش هميشگى است

خورشيد وامدار شعاع نگاه اوست
شرجى‏ترين قنوت سحر در پگاه اوست

از نور پاك اوست كه «شق‏القمر» شده است
بازار گرم شمس و قمر بى‏اثر شده است

خشكيده آبهاى فريب از نگاه او
جوشيد «كوثرى‏» علوى در پناه او

 اين شعر نيست رقص جنون‏خيز واژه‏هاست
يك مثنوى شميم دل‏انگيز واژه‏هاست

از چشم آسمان بده ساغر كه بى‏خوديم
مستيم، «سلسبيل‏» بياور كه بى‏خوديم

امشب دوباره نور به چشمم چكيده است
گلواژه‏هاى شور به چشمم رسيده است

احمد خروش واژه «لولاك‏» مى‏شود
 تنديس حق‏پرستى افلاك مى‏شود

احمد شميم رايحه صبح باور است‏
احمد گل است، اسوه آيات داور است

امشب به عرش از قدمش نور مى‏چكد
از آسمان به خاك زمين طور مى‏چكد

 قنداقه پيچ حضرت او مريم است و عشق
 اين نور از تبار گل آدم است و عشق

 امشب زمين مكه چراغانى گل است
از عرش تا زمين همه بارانى گل است

از ناى دشت‏بانگ حجاز است گوش كن
 اين بيتها وقف نماز است گوش كن

آواى شور در تب تكبير ريختند
در هر مقام آينه تاثير ريختند

تا انتهاى دشت قنوتش ادامه داشت
 فريادهاى سرخ سكوتش ادامه داشت

ز چشمهاى آبى بارانى على
جز ديده به عشق چراغانى على

 كس يار او نبود در اين جرگه غروب
 مردى غريب بود در اين تنگه غروب

اين شعر نيست رقص جنون‏خيز واژه‏هاست
يك مثنوى شميم دل‏انگيز واژه‏هاست

از باده ولاى تو مستيم تا ابد
از كوثرت بريز قدح يا على مدد

قم – ۲۶/۱۱/۸۵

 

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه