احتمال ها

۲۷ دی ۱۳۸۵ / شعر

یک روز مانده بود به پایان سال ها
یک روز مانده بود و جواب سوال ها…

خورشید سرد ویخ زده می رفت سمت شرق
می سوخت در تراکمی از اشتعال ها

صدها هزار چشم به خورشید زل زدند
آتش گرفته بود… لب و خد و خال ها

بر شانه های عقربه ها تند می وزید
از اضطراب همهمه ها… قیل وقال ها

حرفی برای حرف زدن ها نمانده بود
با…جیم…ها و گاف….طا…دال و ذال ها

بادی وزید برگ درختان عروج کرد
در گِل نشست قدرت پرواز بال ها

دستی رسید سیب تعارف کند  ولی
سهم تمام پنجره ها سیب کال ؟…ها!

شاید …اگر…خداکند…اما…ولی …هنوز…
باطل شدند سِحر تمامی فال ها

امروز یک نفر که نمی دانم از کجاست
خط می کشد روی تمام محال ها

یک روز مانده بود به پایان قرن بعد
یک روز مانده بود و هزار احتمال ها….

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه