فراغزل

۲۷ دی ۱۳۸۵ / شعر

خنده
مرده بود ..
در نگاههای سرد…
آسمان شهر پر ترک
پر از بهانه های این و آن
کسی نمی نوشت
نامه
هیچ کس
در آن سکوت
سراغ قلب های پاک را
 نمی گرفت…
وبی امان
شکسته می شد
آسمان
کوه
آفتاب
رود
شکسته می شد
حرمت امام …
آخرالزمان  رسیده بود
وهیچ کس
به یاد شمعدانی
کنار پنجره نبود
قلب های تیره
در میان سنگفرش کوچه ها
له شدند
و بی ستاره گشته
خلوت غریب و سرد کهکشان
آوخ
که ریگ های شهر
سهم کفش هایمان شدند
صاف وساده نیست
هیچ کس
در این زمان
شهر ها پر از ترک …
پر از گسل
ولی بدان
عشق
آبی نهفته ای است
در وجودمان

هنوز صبح
صبح جمعه
صبح عشق و اتنظار
صبح ندبه های یار می رسد ز راه …
زمان
شبیه یک بهار تازه می شود
و عشق
شبنمی است روی برگ های چشممان
کسی
 نفس به نبض لحظه هایمان سپرده است
که عاشقانه می رسد
به ناز
و لامکان قنوت می شود
در برابرش
و می رسیم
ما همه
به دست بوسی
«امام جمعه جهان»

 

 

خنده مرده بود ..در نگاه سرد…آسمان
شهر پر ترک پر از بهانه های این و آن
کسی نمی نوشت نامه هیچ کس در آن سکوت
سراغ قلب های پاک را نمی گرفت…وبی امان
شکسته می شد آسمان، کوه، آفتاب، رود
شکسته می شدحرمت امام …آخرالزمان
رسیده بود وهیچ کس به یاد شمعدانی
کنار پنجره نبود قلب های تیره در میان
سنگفرش کوچه ها له شدند و بی ستاره
گشته خلوت غریب و سرد کهکشان
آوخ که ریگ های شهر  سهم کفش هایمان شدند
صاف وساده نیست هیچ کس در این زمان
شهر ها پر از ترک …پر از گسل ولی بدان
عشق آبی نهفته ای است در وجودمان

هنوز صبح ، صبح جمعه ، صبح عشق و اتنظار
صبح ندبه های یار می رسد ز راه …زمان
شبیه یک بهار تازه می شود و عشق
شبنمی است روی برگ های چشممان
کسی نفس به نبض لحظه هایمان سپرده است
که عاشقانه می رسدبه ناز و لامکان
قنوت می شوددر برابرش و می رسیم
ما همه به دست بوسی امام جمعه جهان

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه