عالم ذر

۱۵ فروردین ۱۳۸۶ / شعر

می خواستم روی نرده های ایوان
بایستم
دیدم
گلهای شمعدانی
سمفونی سبز باران را
در گام چهارم میخوانند
خجالت کشیدم
ترجیح دادم
با خودم در گوشی حرف بزنم
باد فال گوش ایستاده بود
و حرفهای مرا
می برد
تا بهار…
و بهار مثل همیشه نمی توانست رازدار باشد
تنها بهار بود که
حرفها را در دلش نگه نمی داشت
رعد و برق
باران
ابر
زمین
شکو فه
به صف ایستاده اند
تا بهار حرفهای نشنیده را
در گوششان نجوا کند
و آنها را به زمان بسپارد
بهار حالا ا مده است
رو بروی من
و من تنهای تنها
می خواهم خودم را
حس کنم
چه حوای خو بی….
بهار
حرف تازه ای برای گفتن نداشت
باران بارید
رعد و برق زد
زمین نفس کشید
شکو فه گل کرد
بهار حرف تازه ای نداشت
شا ید انسان…
امسال
حرف تازه ای داشته باشد
شا ید انسان
بار دیگر
ظهور کند …
شاید انسان
بیاید…..

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه