آیینه‌بندان

۲۸ اسفند ۱۳۹۵ / شعر

روزنوشت‌های سفر به سامرا/ تعویض ضریح مطهر امامین عسکریین علیهم‌السلام

در هوای تو گرفتار بهاران شده‌ام
باز هم‌صحبت یک قطره باران شده‌ام

روی گل­برگ گل نرگس شب بو؛ شبنم
دست در زلف پریشان درختان شده‌ام

بادها را به سرانگشت تحیّر بُردم
مثل یک قاصدک ساده، پریشان شده‌ام

ردِّ یک صاعقه در چشم من افتاد ولی
غرق درآیینه درآیینه‌بندان شده‌ام

چشم‌ها نیم‌نگاهی به تغزل دارد
بازهم در نفسِ آیینه حیران شده‌ام

شمعدانی و غزل بود و شب و شیدایی
در سراپرده­ی خورشید غزل‌خوان شده‌ام

شهردرهرم سکوت است، پر از ابهام است
من در این غیبت کبراست که پنهان‌ شده‌ام

سرّ چشمان تو را آیینه می‌داند و بس
من به آیین دو چسم تو مسلمان شده‌ام

هدهد از غیب خبر داد که ؛ خواهد آمد
در قدمگاه تو… من فرش سلیمان شده‌ام

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه