چوب و عسل

۱۲ فروردین ۱۳۹۶ / روزنوشت

روزنوشت‌های سفر به سامرا/ تعویض ضریح مطهر امامین عسکریین علیهم‌السلام

 

تقریباً کارها شکل خودش را پیداکرده است و همه دارند طبق برنامه پیش می‌روند، البته این روند آرامی که امروز بر فضای نصب ضریح حاکم است را،مدیون حاج مهدی دیدار هستیم.
حاج مهدی استادکار نجاری است. بی‌نظیر است، هم ازنظر اخلاقی، هم ازنظر فنی. در سفر ضریح سیدالشهدا هم بود. آنجا پیکره چوبی را ایشان علم کرد. خیلی تودار و کم‌حرف است . اما وقتی حرف می‌زند لهجه شیرازی است عطر بهارنارنج می‌دهد. این‌ها را دارم می‌نویسم که بدانید حاج مهدی مثل برگ گل است، خیلی لطیف‌تر از آن‌که فکرش بکنید. در این ضریح علاوه بر پیکره، کار تزیینات داخل ضریح هم با اوست و این برای امثال من بسیار خوب است که او را بیشتر می‌بینیم.
ما با عراقی‌ها اگرچه همسایه‌ایم و قاعدتاً باید نقاط اشتراک فرهنگی زیادی داشته باشیم اما واقعیت این است که اتفاقاً خیلی از جهت فرهنگی باهم همخوانی نداریم و همین مسئله دریکی از جاهایی که خودش را نشان می‌دهد، کارهای مشترکی است که باهم انجام می‌دهیم، مثل نصب ضریح. اغراق نیست اگر بگویم شاید ۴۰ درصد سرعت این کار به خاطر این تفاوت فرهنگ ، کند شده است. یعنی عراقی‌ها نمی‌خواهند روند کار کند شود خاصیت وجودی‌شان همین است و این مسئله هر چه جلوترمی رویم و کار تخصصی‌تر می‌شود خودش را بیشتر نشان می‌دهد.
به‌هرحال طبیعی است که این اختلاف فرهنگی به اصطکاک هم بکشد. مهم نحوه مدیریت این بحران است. روحیه مدیریت بحران با عراقی ها را در حاج محمود بارها دیده بودم، اما این باریک جلوه‌ دیگرش را در استاد مهدی دیدم
. دلم نمی خواهد بگویم اصل جریان چه بود اما همین‌قدر بگویم الآن در محدوده ضریح، هیچ عراقی جلوی دست و پای ما نیستند و کارها در آرامش دارد انجام می‌شود.خیلی از دقت‌هایی که برای استادکارهای مهم است برای آن‌ها مهم نیست. مثلاً مهندس خوش نژاد می‌گفت عمق و ارتفاع و عرض آرماتوربندی را ما بر اساس سازه محاسبه کردیم ودادیم که یک حفره همان قدری برایمان آماده کنند، خودشان عرض حفره را ۵ سانت کم کردند، حالا هم توجیه می‌کنند. خلاصه مسئله تنها همین عدم تعامل فرهنگی این جریان است.
از این حرف‌ها که بگذریم سخن دوست خوش‌تر است. باران دیروز عطر نمدار خود را به نسیم سپرده تا از بین رواق‌ها خودشان را برسانند به همین گل‌ها سوسنی که زیر قبه گوشه‌ای آرام نشسته‌اند .نرگسی ها هی دامنشان را می‌تکانند روی همین خاک‌ها و غبارها، تا غبار معطر، فضا را پر کند تا یک‌وقت این کارگرهایی که اینجا از چوب ،عسل می‌سازند دلشان نگیرد. از چوب عسل می‌گیرند؟ بله اگر این گونه نبود این همه فرشته از آسمان نمی‌آمدند تا به قدر یک بوسه لبهایشان را پر از شیرینی پیگره چوبی کنند. رد بوسه‌ها را که بر ضریح نگاه می‌کنی شهد شیرین عسل را می‌بینی که بر چوب‌ها جاری است و این حکایت همیشه… تا ابد… ادامه پیدا کند.

 

 

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  • پاسخ علیپور ۱۳ فروردین ۱۳۹۶ در ۱۶:۴۹

    و ما احلی اسمائکم

  • درج دیدگاه