چله

۶ آبان ۱۳۹۶ / شعر

پیاده آمده‌ام چلُه در کمان بکشم
غم غریبی‌ات ای دوست را به جان بکشم

به این امید که گردوغبار راه شوم
درون دفترم این بار آسمان بکشم

من از بلندی این ارتفاع خواهم گفت
به‌جای جاده در این راه کهکشان بکشم

در این هوای پر از عطر سیب باید من
نفس‌نفس بزنم… منت زمان بکشم 

دلم گرفته از این داغ‌های طاقت سوز
چقدر خار که از پای کودکان بکشم

نمانده است به‌جز اشک مرهمی قابل
که روی زخمی این درد بی‌کران بکشم

نگاه قافله بر صبر زینب است خدا
چگونه آهِ جگرسوز بی‌امان بکشم

نشسته است کسی روی سینه‌ات …. ای وای
چگونه دست‌ودل از تو ….. تو مهربان بکشم

گریز می‌زنم از سرخی لبت تا عشق….
که کار آن  لب و دندان به خیزران بکشم

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه