قدمگاه

۱۹ آبان ۱۳۹۶ / شعر

جرس به صور دمیده است صبح درراه است
شکوه حضرت خورشید در قدمگاه است
قدم به جاده تبسم نمود و جریان شد
به سمت مشرق بی‌انتها بهاران شد
نفس به سینه تلاطم گرفت گل بارید
به جام‌های بلا جرعه‌جرعه مُل بارید
هر آنکه در نفس صبح روبه‌دریا کرد
عمود عاشقی‌اش را به عرش بر پا کرد
چقدر باده که در دست‌ها به هم خوردند
دوباره قافله مست‌ها به هم خوردند
شراب ناب به خم‌خانه‌ها مسخر شد
هزار میکده در چلّگی مخمر شد
چو برق خانه لیلا بر آسمان تابید
جنون به جاده درآمد…به سمت عشق کشید
جنون بدایت حب است در معاشقه‌ها
جنون نهایت حب است در معاشقه‌ها
و جاده‌ها همه لبریز از تشرف رود
پیاله‌ها همه سرشار از تعطَّف رود
و رودها همه جاری به سمت کرب و بلا
و کربلاست همان نقطه‌ای که عرش خدا
به سمت آیه‌ای از تیر و نیزه مایل شد
و سوگ¬سوره ای از خون و اشک نازل شد
بخوان به نام خداوند قل اعوذ بربِ
هر آنچه غیر خدایی است قل اعوذ به شب
غروب خون و عطش بود نیزه‌ها گل کرد
و دختری به عمو جان خود توسل کرد
صدارسید ؛ علیکن بالفرار از داغ
تمام خیمه برآشفت و بی‌قرار از داغ
کسی به سمت حرم آمده است با خنجر
و نعره زد که ؛ لایمکن الفرار از داغ
شبیه برگ خزان‌دیده دشت پر بود از
صدای ناله اهل‌وعیال یار از داغ
به تازیانه رسیده است حک کند انگار
به خط کوفی شلاق ، خون‌نگار از داغ
چنان سرادق گردون نگون شدی انگار
که زخم‌ها همه افزون و داغ‌دار از داغ
بخوان به نام خداوند قل اعوذ بربِ
هر آنچه غیر خدایی است قل اعوذ به شب
شکوه سوره در این دشت در قنوت نشست
تمام حنجر جبریل در سکوت شکست
به لکنت آمد و یک سوره را تلاوت کرد
ک کاف‌ها یا عین صاد قرائت کرد
صدای گریه در این دشت‌ها مسجع بود
نزول سوره در این معرکه مقطع بود
هنوز هم که هنوز است آیه می‌بارد
میان سینه عشاق ناله می‌کارد
ادامه دارد

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه