چای ابوسجاد

۱۹ آبان ۱۳۹۶ / داستانک روزنوشت

پیرمرد ایستاده بود و با تمام حجم حنجره‌اش فریاد می‌زد:

شای ابوسجاد ….شای ابوسجاد …تفضل یا زائر….

از دور بی‌اختیار می‌شوی وقتی این صدا را می‌شنوی. راهت را کج می‌کنی به سمت موکب . یک داربست ساده فلزی پنجره ورودی موکب را تشکیل داده است . سمت راست پیش‌خوان موکب یک منقل بزرگ آتش است که یک کنده تقریباً حجیم در آن در حال سوختن است . سه کتری بزرگ روی آتش سیاه شده‌اند یک کتری کوچک دست نوجوان است و دارد چای می‌ریزد . صدا پیرمرد قطع نمی‌شود . نزدیک‌تر می‌آیی چشم‌های نوجوان برق می‌زند با پلک اشاره می‌کند که برایت چای بریزد و تو لبخند می‌زنی . چای را می‌ریزد داخل یک استکان کمر باریک و از داخل سبد یک قاشق می‌گذارد داخل آن نعلبکی سفید و قرمز را بلند می‌کند سمت تو و تو با اشتیاق آن را می‌گیری . تمام گرمای موکب یکجا به جانت می‌نشیند . قاشق را آرام می‌چرخانی صدای زیبایش می‌پیچد …صدایش شیرین است درست مثل همین شکرهای متراکمی چای تلخ را چون عسل می‌کند .

زبانت را روی لب‌هایت می‌چرخانی و آرام استکان چای را بالا می‌بری . هنوز استکان به لب‌هایت نرسیده است که شیرینی چای را احساس می‌کنی . استکان در اولین تماس با لب‌هایت پلک‌هایت را سنگین می‌کند . چشم‌هایت را می‌بندی و آرام‌آرام چای داغ را سر می‌کشی .جانت تازه می‌شود اصلاً خستگی‌هایت یادت می‌رود . نه خستگی راه را که خستگی تمام این سال‌ها را . خستگی از زندگی در محاصره سیمان و دود را …چشم‌هایت هنوز بسته‌اند . صدای پیرمرد می‌آید و تو دلت نمی‌خواهد این استکان چای تمام شود .دیگر چای تمام‌شده است و شیرینی شکرهای چای اندود به لب‌هایت می‌رسد. چشمت را باز می‌کنی آسمان در بی‌نهایتی خود در قاب چشم‌هایت می‌نشیند . سرت رو به آسمان است و دستت استکان کمر باریک چای را از روی لب‌هایت جدا می‌کند و به آسمان تعارف می‌کند . آسمان لب‌های خشکش را به تو نشان می‌داد . از توکاری برنمی‌آمد . پیرمرد باید خودش یک کاری بکند . خودش به همین نوجوان بگوید یک استکان برای آسمان از این جای ابوسجاد بریزد و ببرد .

صدای بلندگو فرودگاه از مسافران خواست تا برای سوارشدن به خروجی دوازده بیایند . کیفم را برمی‌دارم . از گیت بازرسی رد می‌شوم. آرام آرم صدای مداحی به گوشم می‌رسد . با خودم گفتم حتماً یک گروه از مسافران عراق دارند عزاداری می‌کنند.از گیت رد می‌شوم. وارد سالن انتظار می‌شوم ؛ بی‌اختیار می‌شوم وقتی این صدا را می‌شنوم. راهم را کج می‌کنم به سمت موکب. یک داربست ساده فلزی پنجره ورودی موکب را تشکیل داده . چای ابوسجاد حتی به اینجا هم رسیده است . به فرودگاه . چای ابوسجاد در اربعین تنها یک نوشیدنی نیست . فرصت است . فرصتی برای آسمان تا لب‌هایش خشک نباشد.

 

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه