بانو…

۳۰ دی ۱۳۹۷ / شعر

بر تارک زمین و زمان حک شد جغرافیای وسعت تو بانو…
در نقشه رد پای تو پیدا نیست گم‌ گشته است تربت تو بانو…

تو در سکوت شهر شکستی باز … این شهر ناپدیدتر از هرروز
انگار روح مرگ در آن جاری است …این شهر بی تلاوت تو بانو…

چشمان این جماعت سردرگم از انعکاس آینه بی زار است
اینجا چقدر بوی تو کم دارد … بوی خوش نجابت تو بانو …

بانو دلم گرفته ببار امشب بارانی از تراکم دردت را
این قلب‌های خسته کجا باید نجوا کنند غربت تو بانو …

در مصحف تو سوره انسان هست.. می‌خواستم که بازبخوانی تا
یک آیه از تلاوت تو باشم … یک سوره از قرائت تو بانو …

از آتشی که سوخته بالت را …از میخ‌های داغ بگویم باز
از سینه‌ای که عطر خدا دارد از داغ‌های حضرت تو بانو…

بانو چقدر قصه تو تلخ است …سیلی …غلاف…میخ…بگویم باز…
آتش …فدک…شکسته شدن … بازو …نشناختند حرمت تو بانو…

در گوش شهر شب زده پیچیده است هوهوی آتشی که به جان داری
تا هست این زمانه نافرجام در آتش است عترت تو بانو ….

 

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه