با چشمان تو عهد بستیم

۲۰ بهمن ۱۳۹۸ / شعر

توویِ گوش این شهر، می پیچه انگار
خبر مثّ یه رعدوبرقِ غریبه
چه عطر قشنگی نشسته رو زخمت
تنت، عطر پیراهنت، عطر سیبه؟

چقد بی تو دنیا برامون خزونه
چقد داغ تو سختِ سردار! سختِ
زمستون این شهر، هیزم ندارِ
بازم چشمِ ماها به دست درختِ

حالا هر کی از سمت تو دارِ میاد
می¬گِ؛ دستِ سردار افتاده اونجا
می گه تشنگی ها علاجی نداره
تن یک علمدار افتاده اونجا

چرا غصه¬هات بی شکیبی میاره؟
غمت داغ صد آسمونه واسه ما
بازم دلخوش رد دستات هستیم
تا انگشترت هم بمونه واسه ما

صدات تا سکوتِ سحر، باز پیچید
صدایِ نگاهت پر از عاشقونه است
جهان رو سپردی به ماها، چرا؟ چون؛
جهان خونه¬یِ کوچیکِ بی¬نشونه است

یعنی شونه هامون چه سرسخت هستن
که میتونن این روزها زیر تابوت؛
پر از گریه باشند اما نلرزند!
پر از روضهٔ بوریا، زیرِتابوت

تو رو شهر تا شهر، بارون به بارون
تو رو دشت در دشت، کارون به کارون
تو رو کوچه در کوچه گریه به گریه
تو رو داغ در داغ از قم به کرمون

تو با چشم این شهرهامون چه کردی
که در گوشه قلبها خونه داری؟
شبیه پرستو ، پُر از حس کوچی
که در اوج گلدسته ها لونه داری

دو رکعت پر از ذکرِ ایّاکَ نَعبُد
به قم که رسیدی دلت جمکرونِ
به تسبیح و انگشترت ، دل سپردم
دلت خونِ خونِ دلم خونِ خونِ

دلت تنگ میشه برای زیارت؟
از اینجا به مشهد منو میکشونی
یعنی میشه تا کربلا تا نجف رفت
یعنی میشه تا سامرا هم زبونی؟

برو سمت ابرای بارون گرفته
برو پیش یاران چشم انتطارت
ما اینجا نشستیم تا دوباره
تو رو حس کنیم توو سپاه نگارت

پُر از بغض و دردیم، پُر از زخم کاری
کنار تو، با داغ‌هامون شکستیم
ببین دست هامون، چه جور مشت میشه
با فردای چشمان تو عهد بستیم

مطالب مرتبط

دیدگاهی ثبت نشده است.

درج دیدگاه